![]() |
![]() |
|
| دل گرم به اینم که یکی یادم کنه |
|
از پس جوهر ،
خطی دگر شو . . .
. . . دگر خطی خوانده شود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/26ساعت 8:20 توسط فردین |
|
|
زندگي نوشيدن قهوه است . گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و
رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن
يكي از اساتيدمجرب دانشگاه خود رفتند.
بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت ازاسترس هاي ناشي
از كار و زندگي كشيده شد.
استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه
و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال
كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت.
سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيراييكنند.
پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد
حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را
برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند.
البته اين امربراي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و
استرس هاي شما همهمين است.
شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد.
قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر
را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند
نيزتوجه داشتيد.
به اين ترتيب اگرزندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ...
همان قهوه خوري هايمتعدد هستند.
آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت
زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه
خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم.
پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود...
به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/22ساعت 16:48 توسط فردین |
|
تنها به تماشاي چه اي؟
بالا، گل يک روزه ي نور.
پايين، تاريکي باد.
بيهوده مپاي، شب از شاخه نخواهد ريخت، و دريچة خدا روشن نيست.
از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پريد.
تو خواهي ماند، و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پيچک غم.
بيهوده مپاي.
بر خيز، که وهم گلي، زمين را شب کرد.
راهي شو، که گردش ماهي، شيار اندوهي در پي خود نهاد.
زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است، و خدايي نيست، و خدايي هست،
و خدايي...
بي گاه است، ببوي و برو، و چهره ي زيبايي در خواب دگر ببين.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/21ساعت 9:6 توسط فردین |
|
|
زنده ترين كلمه " گذشت" است ... آن را تمرین کن. پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر . عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه . بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش . سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن . خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن . ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر .
گلاره کسی نیست بگه آخه تخم مرغ گندندیده ٬ در تو عملی هست که به همه میگی؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/19ساعت 11:37 توسط فردین |
|
|
مرگ قو :
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ٬ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد٬ آنجا بمیرد !!! شب مرگ٬ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود٬ تا بمیرد من این نکته گیرم که با ور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش واکن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد دکتر مهدی حمیدی شیرازی
پاسخ قو :
چو قو گر در امواج دریا بمیری چو آهو در آغوش صحرا بمیری ندارد تفاوت به چشم زمانه چه اینجا بمیری چه آنجا بمیری پس از مرگ بهر تو سودش چه باید گرفتم که چون قو فریبا بمیری تو را هست با قو هزاران تفاوت مبادا شوی خام و بیجا بمیری تو خواهی که با آن همه خوش ادایی در آغوش دلدار زیبا بمیری ولی یار زیبا دهد پاسخ تو مبادا که در خانه ما بمیری چو یک عمر ما را تو دشنام دادی چرا وقت مردن در اینجا بمیری نجوشی چو در زندگی با محبان بدین جرم باید که تنها بمیری در آغوش دلدار جایت نباشد همان به که چون قو به دریا بمیری ابراهیم صهبا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/04/18ساعت 12:57 توسط فردین |
|
|
دوست عزیزتر از جان این نمکزارکه خودم باشم ٬ از خودش گفت : مرا جان در تن آوار است. حضرت دوست شاید مرا از او بخششی باشد ٬ زیرا که : مراآوار در تن بی جان است.
او گفت من هیچ بدهی به او ندارم . ... نمی داند که که من هر چه بود٬ از خود او قرض کردم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/17ساعت 11:3 توسط فردین |
|
|
زندگی دایره ایست٬ بسان مستطیل
که از سه ضلع تشکیل می شود.
که عبارت است از :
عشق و محبت فیلسوف تر.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/04/16ساعت 12:3 توسط فردین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/04/15ساعت 16:14 توسط فردین |
|
|
يک روز بعد ازظهر وقتی که
جو با ماشين پونتياکش میکوبيد که بره خونه زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود. جو میتونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم." زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و جو به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بودهام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا میخواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که میبايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پيشخدمت رو نمیدانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتیکه نوشته زن رو میخوند: " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بودهام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا میخواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: همه چيز داره درست ميشه.
" دوستت دارم، جو!"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/14ساعت 11:36 توسط فردین |
|
|
لقمان حکيم به فرزند فرمود : اي جان فرزند، هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد انتخاب کردم و از چهارصد، هشت کلمه برگزيدم که جامع جميع کلمات حکمت است.
فرزندم دو چيز را هيچ وقت فراموش مکن : · خدا را · مرگ را
دوچيز را هميشه فراموش کن : · خوبي که به هر کسي کردي · بدي که هر کس با تو کرد
و چهار چيز را نگهدار : · در مجلس که وارد شدي زبان را · بر سر سفره اي حاضر شدي شکم را · در خانه اي وارد شدي چشم را · بر نماز ايستادي دل را
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/13ساعت 11:46 توسط فردین |
|
|
یادت باشه دنیا گرده. هر وقت احساس کردی آخرشه٬ شاید نقطه شروع باشه. وقتی خدا بهت میگه باشه٬ اون چیزی که میخوای بهت میده. وقتی میگه صبر کن٬ چیزه بهتری بهت میده. وقتی میگه " نه " داره بهترینو برات آماده میکنه. م . سارانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/12ساعت 12:36 توسط فردین |
|
|
عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردند كه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : |