![]() |
![]() |
|
| دل گرم به اینم که یکی یادم کنه |
|
خدایا: اگر خدا بودم باز خدارو سجده میکردم ؟ بی شک نه . این غرور برترین مخلوق چه می کنه با من ٬
خدایا: هیچ زمان خدایم نکن . هر چه می خواهم بده ٬ ولی خدایم نکن . آخه بندگی قاب عکس من است .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/29ساعت 9:17 توسط فردین |
|
|
فراموش شدگان، فراموش كنندگان را فراموش نمي كنند . پس تویی که فراموشم کرده ای٬ فراموشت نکردم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/28ساعت 8:49 توسط فردین |
|
|
تا که بودیم نبودیم کسی ...... کشت ما را غم بی همنفسی ....... تا که رفتیم همه یار شدند ..... خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آیینه بدانید چو هست ........ نه در آن وقت که اقبال شکست .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/25ساعت 11:28 توسط فردین |
|
|
خدايا: شهرت، منى را كه: "مى خواهم باشم"، قربانى منى كه: "مى خواهند باشم" نكند.
خدايا: مرا از چهار زندان بزرگ انسان: "طبيعت"، "تاريخ"، "جامعه" و "خويشتن" رها كن، تا آنچنان كه تو اى آفريدگار من، مرا آفريده اى خود آفريدگار خود باشم،
نه كه همچون حيوان خود را با محيط، كه محيط را با خود تطبيق دهم.
خدايا: به من زيستنى عطا كن كه در لحظه مرگ، بر بى ثمرى لحظه اى كه براى زيستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردنى عطا كن كه بر بيهودگيش،
سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب كنم اما آنچنان كه تو دوست ميدارى.
خدايا: "چگونه زيستن" را تو به من بياموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت. خدايا: "مسئوليت هاى شيعه بودن" را كه على وار بودن و على وار زيستن و على وار مردن است، و على وار پرستيدن و على وار انديشيدن و
على وار جهاد كردن و على وار كار كردن و على وار سخن گفتن و
على وار سكوت كردن است تا آنجا كه در توان اين بنده ناتوان على است،
همواره فرا يادم آر.
به عنوان يك "من على وار": يك روح در چند بعد:
خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند كار در زمين،
خداوند پيكار در صحنه، خداوند وفا در كنار محمد (ص)، خداوند مسئوليت در جامعه،
خداوند پارسايى در زندگى، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان،
خداوند عدل در حكومت، خداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پدرى و
انسان پرورى در خانواده، و... بنده خدا در همه جا و همه وقت.
و به عنوان يك شيعى مسئول، وفادار به مكتب، وحدت و عدالت كه سه فصل زندگى اوست، و رهايى و برابرى كه مذهب اوست و فدا كردن همه
مصلحتها، در پاى حقيقت كه رفتار اوست.
خدايا: آتش مقدس "شك" را آنچنان در من بيفروز تا همه "يقين"هايى را كه
در من نقش كرده اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده اين خاكستر،
لبخند مهراور بر لبهاى صبح يقينى، شسته از غبار، طلوع كند.
خدايا: رحمتى كن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتى نامم را در خطر ايمانم افكنم، تا از آنها باشم كه پول دنيا را
مى گيرند و براى دين كار مى كنند، نه از آنها كه پول دين! را مى گيرند
و براى دنيا كار مى كنن.
خدايا: اين خورده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاه بال "هجرت" از "هست"، و "معراج" به "باشد" م، بندهاى بيشمار مى زند
در زير گامهاى اين كاروان شعله هاى بيقرار شوق، كه در من شتابان مى گذرد،
نابود كن.
خدايا: تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن على، سپاس مى گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيدى، كه چند دشمن ابله، نعمتى است كه
خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مى كند.
خدايا: مرا هرگز مراد بى شعورها و محبوب نمكهاى ميوه مگردان. خدايا: به روشنفكرانى كه اقتصاد را "اصل" مى دانند، بياموز كه: اقتصاد "هدف" نيست، و به مذهبى هایی كه "كمال" را هدف مى دانند،
بياموز كه: اقتصاد هم "اصل" است.
خدايا: در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهى مى كشاند، مرا، با "نداشتن" و "نخواستن"، روئين تن كن.
خدايا: مرا بخاطر حسد، كينه و غرض، عملهء آماتور ظلمه مگردان.
خدایا: تو خود می دانی که انسان بودن و ماندن چقدر سخت و دشوار است؛
چه زجری می کشد آنکه انسان است و از احساس سرشار.
خدايا: انديشه و احساس مرا در سطحى پايين مياور كه زرنگى هاى
حقير و پستى هاى نكبت بار، و پليد "شبه آدمهاى اندك" را متوجه شوم.
خدايا: رشد علمى و عقلى , مرا از فضيلت "تعصب" و "احساس" و "اشراق"
محروم نسازد.
خدايا: "عقيده" مرا از دست "عقده ام" مصون بدار. خدایا: به هرکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و هرکه دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر
خدايا: به علما ما مسئوليت ، به عوام ما علم ، به دينداران ما دين، به مومنان ما روشنائي، به روشنفكران ما ايمان، به متعصبين ما فهم،
به فهميدگان ما تعصب، به زنان ما شعور، به مردان ما شرف،
به پيران ما آگاهي، به جوانان ما اصالت، به اساتيد ما عقيده ،
به دانشجويان ما نيز عقيده ، به خفتگان ما بيداري، به بيداران ما اراده،
به نشستگان ما قيام، به خاموشان ما فرياد، به نويسندگان ما تعهد،
به هنرمندان ما درد، به شاعران ما شعور، به محققان ما هدف ،
به مبلغان ما حقيقت، به حسودان ما شفاء ، به خودبينان ما انصاف ،
به فحاشان ما ادب، به فرقه هاي ما وحدت، به مردم ما خودآگاهي و
به ملت ما همت،تسليم و استعداد و فداكاري و شايستگي نجات و عزت ببخش
![]() دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/18ساعت 11:2 توسط فردین |
|
|
ادعای زندگی داشتم ندانستم چیست. تیرگی گل آفتاب گردان٬ سپیدی پر کلاغ پیر٬ محبت سلطان جنگل٬ یا نعره مرغ عشق. که هر یک جای خودش هم باشد٬ باز معنی نمی دهد. و هنوز هم نمی دانم. پس چرا هنوز زنده ام٬ چرا زنده می مانم٬ در حالی که نمی توانم زندگی کنم.
نگو زندگی گن چون پریدن ندانم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/14ساعت 15:41 توسط فردین |
|
|
پشت کاجستان، برف.
برف، يک دسته کلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمي ميل به خواب.
شاخ پيچک، و رسيدن، و حياط.
من، و دلتنگ، و اين شيشه ي خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشک.
يک نفر دلتنگ است.
يک نفر مي بافد.
يک نفر مي شمرد.
يک نفر مي خواند.
زندگي يعني: يک سار پريد
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشي ها کم نيست: مثلاً اين خورشيد،
کودک پس فردا.
کفتر آن هفته.
يک نفر ديشب مرد
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان.
برف بر دوش سکوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/08ساعت 11:44 توسط فردین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خـدایـا مـرا آن ده کـه مـرا آن بـه
باران که می بارد تو می آیی بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر باران ِمهر و ماه و آئینه بارانِ شعر و شبنم و شبدر باران که می بارد تو در راهی از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری از عطر عشق و آشتی لبریز..... با ابر و آب و آسمان جاری از لحضه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی غم می کُشد ما را تو می بینی دل می کِشد ما را تو می دا نی..... |
| پیوندهای روزانه |
|
دوربین های زنده خداحافظ چشات گفتن که بشکن... رسم رفاقت کازابلانکا دوباره... شینیلی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|