![]() |
![]() |
|
| دل گرم به اینم که یکی یادم کنه |
تو غم عشق منی شیرینی بـاشکوهی مـثل یـک آیینی ریشه در خــاک اصالت داری حــــرمت یــک هـنر دیــرینی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/30ساعت 23:40 توسط فردین |
|
|
توی گفتن نگفتن، از چه روزایی گذشتم انقـده رفتـم و رفتم... انقـده رفتـم و رفتم، که هنوزم بر نگشتم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/29ساعت 7:28 توسط فردین |
|
|
عالم بی خبری طرفه بهشتی است ولی
حیف و صد حیف که ما دیر خبر دار شدیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/25ساعت 7:38 توسط فردین |
|
|
من از آن ابتداي آشنايي باران |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/23ساعت 7:14 توسط فردین |
|
|
باران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/22ساعت 7:27 توسط فردین |
|
|
این شعر برای من سروده شده:
هرگز به پايان نمي انديشيدم باران چرا که مي دانستم بي تو در انتهاي راه خبري نخواهد بود من فقط از پايان تو مي ترسم پايان تو سر آغاز مرگ تدريجي من است و بستن دفتر شعرم براي هميشه حال از تو مي خواهم آغاز کني ابتدا را چون همان لحظه اي که تو را در زير باران ديدم به پايان راه نينديشيدم حال مي خواهم آغاز کني .همان عشق را آغاز کني همان پرواز را آغاز کني از لحظه شروع لحظه سلام و درود از لحظه ي تلاقي دو نگاه در زير باران شروع کني و چون من به پايان راه نينديشم که انديشيدن به پايان راه شور پرواز بي پروا را در ما خواهد کشت . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/21ساعت 7:34 توسط فردین |
|
|
باز هم قلبی به پايم اوفتاد باز هم چشمی به رويم خيره شد باز هم در گيرودار يك نبرد عشق من بر قلب سردی چيره شد
باز هم از چشمه لب های من تشنه ئی سيراب شد، سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش ديده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جويم در او عاشقی ديوانه می خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او بفكر لذت و غافل كه من طالبم آن لذت جاويد را
من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تنی می خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را
او بمن می گويد ای آغوش گرم مست نازم كن، كه من ديوانه ام من باو می گويم ای ناآشنا بگذر از من، من ترا بيگانه ام
آه از اين دل، آه از اين جام اميد عاقبت بشكست و كس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بيگانه ای ای دريغا، كس بآوازش نخواند باران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 7:8 توسط فردین |
|
|
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشقبازی موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیر دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/03ساعت 7:55 توسط فردین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 7:47 توسط فردین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خـدایـا مـرا آن ده کـه مـرا آن بـه
باران که می بارد تو می آیی بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر باران ِمهر و ماه و آئینه بارانِ شعر و شبنم و شبدر باران که می بارد تو در راهی از دشتِ شب تا باغِ ِ بیداری از عطر عشق و آشتی لبریز..... با ابر و آب و آسمان جاری از لحضه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی غم می کُشد ما را تو می بینی دل می کِشد ما را تو می دا نی..... |
| پیوندهای روزانه |
|
دوربین های زنده خداحافظ چشات گفتن که بشکن... رسم رفاقت کازابلانکا دوباره... شینیلی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|